تبليغاتX
شب مهتابی


شب مهتابی

                                     

                      ماه مبارک آمد ای دوستان بشارت

                                کز سوی دوست مارا هر دم رسد اشارت

                                            آمد نوید رحمت ای دل ز خواب برخیز

                                                   باشد که باقی عمر جبران شود خسارت

ماه ضیافت الهی ماه رحمت و برکت برشما مبارک

طاعات و عباداتتان مقبول درگاه الهی

آرزوهای قشنگتان برآورده باد

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:34 توسط لنا| |

پیوندی در شرف وقوع است

        لبخند بر لبها جاری است

                 نگاهها برق عشق دارد

                         دفتری گشوده می شود          

                                چند خط کج و معوج ..... و انگشت رنگینی که گوشه آن فشرده می شود

آشیانه ی عشق برپا می شود

          دو کبوتر یک پ_________رواز

                    عشق محبت همس_______ری هم______بستری

               

یک سال بعد:

زمزمه ها از گوشه وکنار بلند می شود

فرزندی نیست_____________ حاصلی نیست؟

زندگی عاشقانه ادامه دارد....

دو سال بعد:

زمزمه ها ادامه دارد.... و به خانواده ها کشیده می شود

فرزندی نیست ___________ تقصیر از کیست؟

و کبوترها در حال پروازند وچیزی نمی شنوند

چند سال بعد:

زن هر روز بر سجاده اش اشک می ریزد و نمی داند گناهش چیست

   مرد به خانه می آید

            خانه سرد است    

                   لبخندی نیست            برق نگاهی نیست       شاید دیگر عشقی هم نباشد!!؟؟

.....

دفتری گشوده می شود 

            چند خط کج و معوج ..... و انگشت رنگینی که گوشه آن فشرده می شود

کبوترها به هم خیره اند

   هر کدام به سویی پ_____رواز می کنند    

                                     فرزندی نیست                   تقصیر از کیست؟؟؟؟

  

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 17:59 توسط لنا| |

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند، آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: «بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك!» همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد: «من چشم مي گذارم! من چشم مي گذارم!» و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن «...يك...دو...سه...»
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.
هوس به مركزِ زمين رفت.
طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود، «هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك» همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد. «نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...»
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوتهء گلِ رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد: «دارم ميام!» و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه آويزان بود. دروغ تهِ درياچه، هوس در مركزِ زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق! او از يافتنِ عشق، نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد، تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد. عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون ميزد. شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود.

     
ديوانگي گفت: «من چه كردم من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟» عشق پاسخ داد: «تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني، راهنمايِ من شو!» و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست...
 

لنا:به اینجا سر بزنید سایت خواهرمه - آذین -

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 20:2 توسط لنا| |

                         

باز باران

 می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 8:3 توسط لنا| |

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

              

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:34 توسط لنا| |

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون …
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.انشتین فریاد زد نیوتون بیرون(سوک سوک)  نیوتون بیرون( سوک سوک).
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام… که منو نیتون بر متر مربع میکنه
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سوک سوک).

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 18:38 توسط لنا| |

                 

                  

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست.. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 19:10 توسط لنا| |

شهادت بزرگ بانوی اسلام فاطمه زهرا(س) بر جهانیان تسلیت باد

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 17:0 توسط لنا|

فکر نمی کنم که کسی باشه که سریال جومونگ رو ندیده باشه یا لااقل اسمش رو نشنیده باشه. این روزا بدجوری تب این سریال توی مردم افتاده . نمونه ی بارزش هم خودکشی اون جوان یاسوجی به خاطر سوسانوست!!

واقعا بعضی اوقات چرا اینقدر مردم کوته فکر میشن و دیدن یه سریال اینقدر روشون تاثیر میزاره. تعطیلات عید - که من مسافرت بودم – و این سریال عصرها پخش میشد می دیدم که یکی به خاطر دیدن این سریال هر روز مغازه شو تعطیل میکرد و می رفت خونه تا این سریال رو ببینه!!

این سریال یه سریال تاریخیه که روی زندگی یه شخصیت واقعی و یه قهرمان ملی گرفته شده که با وجود داشتن عمر کوتاهی به فتوحات بزرگی رسیده . نمی دونم چرا مردم به جنبه های مثبت این سریال نگاه نمی کنن مثل وفاداری زیردست به مافوقش , احترام به مادر , احترام به همسر و ... به جای توجه به این نکات یکی عاشق دختر نقش اول میشه و میخواد بره کره! ,یکی میخواد از دیوار بپره پایین, یکی از اسماشون برای خودش لقب میزاره,توی نت هم که هر جا میری با فروش اینترنتی این سریال و سریال "امپراطور بادها" که ادامه ی این سریاله مواجه میشی,شایدم یکی از همین روزا  یه عده با تیر وکمون بیان تو خیابون و بخوان باچشم بسته مردم رو با لباسشون به درخت آویزون کنن!!؟؟ خدا عاقبت این جامعه ی جومونگ زده رو به خیر بگذرونه....

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 17:16 توسط لنا| |

متشکرم:

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.

برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

 برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:

همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.

من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.

همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فکر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.

هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 20:51 توسط لنا| |


Design By : Night Skin

dresses

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس